
دلم دریاچه ی غم شد دوباره
قد آیینه ها خم شد دوباره
صدای سنج و دمام اومد از دور
بخون ای دل محرم شد دوباره
بخون ای دل که دشتستون صدا شه
کمی فایز بخون دردم دوا شه
ملایک نوحه خوانان حسینند
بخون والله خدا هم از خداشه
علیرضا قزوه
ادامه مطلب

شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین
کوی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشک شست دست
مروه پشت سر نهاد اما صفا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد ودو ذبح عظیم
بیش از این ها حرمت کوی منی دارد حسین
پیش رو راه دیار نیستی کافیش نیست
اشک وآه عالمی هم درقفا دارد حسین
بس که محملها رود منزل به منزل با شتاب
کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
رخت ودیباج حرم چون گل به تاراجش برند
تا بجایی که کفن از بوریا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سر غیب
ور نه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
سروران پروانه گان شمع رخسارش ولی
چون سحر روشن که سر از تن جدا دارد حسین
سربه قاچ زین نهاد این راه پیمای عراق
می نماید خود که عهدی با خدا دارد حسین
او وفای عهد را با سرکند سودا ولی
خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا
با کدامین سر کند مشکل دو تا دارد حسین
سیرت آل علی با سرنوشت کربلاست
هر زمان از ما یکی صورت نما دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند
عزت وآزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت
داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد از اینش صحنه ها و پرده ها اشکست وخون
دل تماشا کن چه رنگین سینه ما دارد حسین
ساز عشقست وبه دل هر زخم پیکان زخمه ای
گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
دست آخر کز همه بیگانه شد دیدم هنوز
با دم خنجر نگاهی آشنا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا
جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار
کاندر این گوشه عزای بی ریا دارد حسین
شهریار
بحر طویل از زبان امام حسین (علیه السّلام)
اگر از خنجر خون ریز لب تشنه ببرند سرم را،
اگر از تیغ شکافند در این عرصه ی خونین جگرم را،
اگر از تیر سه شعبه بدهند آب عوض شیر گل نو ثمرم را،
اگر از داغ برادر شکند خصم ستمگر کمرم را،
اگر از چار طرف خصم زند بر جگرم تیر،
اگر آید به سر و کتف و تنم ضربت شمشیر،
اگر از سنگ شود غرقه به خون روی منیرم،
اگر آتش عوض آب دهد خصم شریرم،
اگر از داغ پسر سوزم و صد بار بمیرم،
به خدایی که مرا خواسته با پیکر صد چاک ببیند،
به تنم زخم دو صد نیزه و شمشیر نشیند،
به ستمگر نکنم کرنش و ذلّت نپذیرم،
اگر آرند به جنگم همه ی اهل زمین را و سما را،
مظلوم حسین جانم
منم و عهد اَلستم نه گسستم نه شکستم،
به خدا غیر خدا را نپرستم،
به خدا من پسر شیر خدا و پسر فاطمه هستم،
همه ی دار و ندارم،
همه هفتاد و یارم به فدای ره جانان،
منم و سرخی رویم منم و خون گلویم من و حنجر عطشان،
منم و داغ جوانان منم و خاک بیابان،
منم و سُّمّ ستوران من و رگ های بریده منم و قلب دریده،
منم و طفل صغیرم منم و کودک شیرم،
منم و دخت اسیرم منم و حیّ قدیرم،
منم و زخم فراوان منم و آیه ی قرآن،
منم و زخم زبان ها منم و تیغ سنان ها،
همه آیید و ببینید مقام و شرف و عزت ما را،
مظلوم حسین جانم
به خدا و به رسول و به علی بن ابی طالب و
زهرای بتول و حسن آن سید ابرار،
به هفتاد و دو یارم به حبیبم به زُهیرم،
به طرّماح و به جون و وهب پاک سرشتم،
به جلال و شرف عابس و عبّاس و به عثمان و به جعفر،
به شهیدان عقیل و به خلوص دل عبدالله و قاسم،
به علی اکبر و داغش به علی اصغر و خونش،
به گل یاس مدینه به رقیه به سکینه،
به دل سوخته ی زینب کبری و دو فرزند شهیدش،
به لب تشنه ی اطفال صغیرم به تن خسته ی سجاد عزیزم،
من از این قوم ستمگر نگریزم،
من و ذلت من و تسلیم من و خواری و خفت،
سر من بر سر نی راه خدا پوید و
با دوست سخن گوید و گردد هدف سنگ و خورد چوب،
نبینم به خدا غیر خدا را،
مظلوم حسین جانم
اثر شاعر اهلبیت(ع)،غلامرضا سازگار .
بسم الله الرحمن الرحیم
حُبُّ الحسین(ع) روح مسلمانی من است
حُبُّ الحسین(ع) پایه ایمانی من است
از منظر روایت ارباب معرفت
حُبُّ الحسین(ع) صورت انسانی من است
آن نعمتی که هست امان من الجَهیم
حُبُّ الحسین(ع) مِهرحسین جانی من است
حُبُّ الحسین(ع) حُب خداوند عالم است
حُبُّ الحسین(ع) هدیه سبحانی من است
از فوق عرش هاتف غیبی ندا دهد
حُبُّ الحسین(ع) نغمه روحانی من است
چون ریسمان محکم قرآن طلب کنم
حُبُّ الحسین(ع) واژه قرآنی من است
هرکس که طالب گل خوشبوی جنت است
حُبُّ الحسین(ع) عطر گلستانی من است
قبل از همه بهشت نصیب که می شود
حُبُّ الحسین(ع) برگه مهمانی من است
هر کام را که طعم فراتش نمی دهند
حُبُّ الحسین(ع) طعم محبانی من است
محشوربا رسول خدا طول سجده است
حُبُّ الحسین(ع) سجده طولانی من است
شوقُ الحسین(ع) امن و امان من است
حُبُّ الحسین(ع) رأیت نورانی من است
چون غرب در تلاطم گرداب غم شود
حُبُّ الحسین(ع) ناجی طوفانی من است
حُبُّ الحسین(ع) کشتی نورو هدایت است
این اعتقاد یار خراسانی من است
لبیک ما به طالب خون حسین چیست؟
حُبُّ الحسین(ع) پرچم ایرانی من است
گوشهايش را پرکرده بود.پاهايش ديگر تواني نداشت اما همچنان ميدويد و در ميان شعلههاي آتش به اين سوي و آن سوي نگاه ميکرد.بيم آن ميرفت که هرم آتش ديد چشمانش را بگيرد. اگر پايکوبي سربازان عبيدالله را از لابلاي شعلههاي آتش نميديد در اينکه واقعاً ميبينيد يا اينها توهمي بيش نيست ترديد مينمود. اما او ميديد، همه چيز را به جز رقيه! قلبش بر جدار سينه ميکوفت.به ياد آخرين فرياد زد : رقيه! خروش صدايش آسمان کربلا را شکافت.از دور شبح سياهي را ديد که در هوايي تاريک از دود و غبار و زير نور رقصان شعلههاي آتش که کمي آنسوتر در خيام گرفته بود. در ميان اجساد بدنبال چيزي ميگشت. با يافتن او، قرار به جان خستهاش بازگشت، خداوندا چه ميکرد اگر بر سر او بلايي... رقيهاش را يافته بود. دردانه حسين را در آغوش کشيد و به سينه فشرد. «عزيز جانم اينجا چه ميکني؟» صداي بغضآلود کودکانهاي به را مي گفت:«عمهجان به دنبال پدرم ميگردم» با شنيدن اين جمله سوزشي عميق جان زينب را فرا گرفت. او در کنار بدن بيسر پدر ايستاده بود، اما او را بازنشناخته بود و چه آهي کشيده بود زينب در آن وقت. اگر حسين را سر در بدن بود و کودک او را اينگونه غرق در خون ميشناخت، در دم قالب تهي ميکرد. عمه و برادرزاده افتان و خيزان به خيمهها بازگشتند. زينب رقيه را به دست ديگران سپرد نگاهي به جمع انداخت و حيران بر جا ماند.«آن ديگري کجاست؟ سجاد را از کجا بيابم؟» باز هم جستجو و دويدن، به سمت تنها خيمهاي که از آتش در امان مانده بود، دويد. جمع دشمن را که به محاصره خيمه آمده بودند، به نيروي شرارهاي که از چشمانش برميخاست شکافته و به مرکز حلقه راه يافت. شمر خنجر به دست قصد ورود به خيمه را داشت زينب حائل ميان او و برادرزاده شد. فرياد برآورد :« اي ملعون چه در سر ميپروراني؟» هرگز دستت به او نخواهد رسيد مگر آنگاه که پا بر جسم بيجان من گذاري». شمر کوشيد تا او را از آنجا دور سازد با تازيانه، با غلاف و خنجر، با تهديد به تيغه آن، اما او دختر علي بود و همه آنها که در آنجا بودند اين را به دست فراموشي سپرده بودند. بيادشان نبود شيرزني که همه آنها را با شهامت خود به تعجب واداشته، ثمره شجاعت فاتح و خيبر و شهامت بانويي است که خطبه فدک را خواند.
يادشان رفته بود که او پيش از اين هم آتش را بر در خانه پدرش علي مرتضي ديده بود و خون را اولين بار در جاي ميخ در خانه بر سينه زهرا تماشا کرده بود. يادشان نبود که رد تازيانه را او بر صورت و پهلوي مادر هم يافته بود نميدانستند که او تمرين کربلا را در مدينه کرده است! سرانجام شمر از کار خود منصرف شد زينب به خيمه يادگار برادر وارد شد و او را بيهوش ديد، شدت تب و تاول تشنگي او را از پاي درآورده بود. زينب جسم بيهوش ولي خدا را چند لحظه پيش از به آتش کشيده شدن آخرين خيمه از مهلکه به در برد.
و حالا همه آن حادثهها چون خوابي مينمود. سپاه شام چون گل و لاي معلق در آب، تهنشين شده بود. اغلب سپاهيان پس از آن همه هلهله و پايکوبي به خواب فرو رفته و قافله دلشکستگان خسته و پريشان حال در گوشهاي گر هم نشسته بودند.
زينب چشم گشود.شب از راه فرا ميرسيد. در دل آرزو کرد که اي کاش اين شب هميشگي بود و اين دنياي دون هرگز روز ديگري را به خود نميديد، اما ناگهان چيزي در ذهنش آشوب آفريد. اگر روز ديگري نبود، پس خدا مرا براي چه آفريد؟! تکليف اين همه خون خدايي که بر زمين ريخته شد چيست؟
بر خود لرزيد. سنگيني و پياپي آمدن حوادث در آن روز فرصتي براي فکر کردن به آنچه بر او گذشته، نگذارده بود اما حالا، در غروب خونين کربلا خود را ميراثدار خونهاي عظيمي ميديد که آن روز بر زمين ريخته شد و عظمت اين فکر ذهن خستهاش را سخت به تلاطم ميافکند.
دست بر تيرک نيمسوخته گرفت و به سختي از زمين برخاست. گاه نيايش بود، بايد با خداي خود خلوت کند. بايد در باور آنچه گذشته بود و تحمل آنچه در پيش بود از خدايش ياري بخواهد.اينک پرچم دين محمد بر دوش او قرار گرفته بود. و او بايد مظهر و تجلي همه عظمتهاي خاندان رسالت باشد، چه دشوار و سنگين بود اين بار.
شب با همه اسرارش در گسترده خون رنگ دشت بلا خيمه زده بود. گويا اينبار محمل شب خيال گذر از جهان نداشت.سپاهيان شام پراکنده در صحرا به خواب فرو رفته بودند و پس از آن همه غوغا و هلهله مردگاني، را ميمانستند که هرگز نفسي چون زندگان نکشيده و بر گذر هستي قد علم نکرده بودند!
سکوت سنگين دشت را تنها راز و نياز کاروانيان خستهاي ميشکست که در روزهايي نه چندان دور باشکوه و جلالي ديدني حج خود را در مکه ناتمام رها کرده بودند تا در کربلا به پايان رسانند از آن کاروان اکنون تنها زناني داغديده، يک مرد بيمار و کودکاني خود باقي مانده بود. جز سجاد که به اراده خود بيماري او را از جنگ بازدشته بود تا مرکب ولايت بيسوار بماند، هيچ مردي در ميان آنان نبود و اين شيرزنان يگانه پرچمداران دين رسول بودند و تنها راويان دشت بلا که هريک در گوشهاي به نماز ايستاده بودند.
زينب با خداي خود راز و نياز ميکرد.مصايب روز گذشته آنقدر خستهاش کرده بود که ديگر توان ايستادن در برابر معبود را نداشت.خداوندا چه بر سر دختر زهرا آمده بود که نشسته نماز ميخواند؟
سرانجام خورشيد شرمسار، پس از پنهان شدني طولاني در پس پرده شب سر از مأواي خود بيرون آورد و بيجانترين نوري را که تا آن روز کسي از آن ديده بود در جهان گسترانيد.
فرمان حرکت کاروان اسيران صادر شد سرهاي شهيدان کربلا، بالاي ني و پيشاپيش قافله به حرکت درآمد.زينب از آغاز هرگز بيتابي نکرده بود، اشک نريخته بود، ضجه نزده بود اما ديگر چگونه ميتوانست تحمل کند!؟ شيون و زاري قافله، دل صحرا را ميشکافت و ميرفت.زينب به کوفه ميانديشيد و به شام، و به خيل مردمي که اينک به استقبال کاروان ميآمدند، همانها بودند که بر حسين، خاندان و يارانش آب را حرام کردند، به پيکار با آنها برخاستند، با انبوهي از جمعيت به جنگ شماري اندک آمدند.فرزندان رسول و بهترين انسانها را که ياور اهلبيت بودند ناجوانمردانه به خاک و خون کشيدند، پيکرهاي پاکشان را لگدکوب سم اسبان کردند، سرهاي مبارکشان را از تن جدا کردند و بر سر نيزهها زدند، خاندان بيپناهشان را مورد هجوم و غارت قرار دادند و خيمههايشان را به آتش کشيدند و خيمههايشان را به آتش کشيدند و زنان و کودکان داغدار و مصيبتديده را بر اشتران برهنه سوار کردند و از شهري به شهر ديگر بردند و به نمايش گذاشتند.چه بد مردمي بودند اينان و زينب بايد با چنين مردم جاهل و بدکاري سخن بگويد و دلهاي خفته و سنگشان را بيدار و آگاه نمايد! در اوج مصيبت زدگي راست ايستادن و محکم سخن گفتن با چنين مردمي نه کاري سهل است، اما بايد کرد.
شيون از زنان برخاست و هلهله شادي از خصم و در اين ميانه دختر علي از فرط درد و اندوه سر را چنان بر کجاوه کوبيد که خون از پيشاني مبارکشان جاري شد. اينهمه مصيبت رفتهرفته بيتابش ميکرد ترس از آن داشت که عنان اختيار از کفش برود. سر بريده بر نيزه لب به خواندن گشود و اين آبي بود بر آتش دل زينب چشمان اشکبارش را بر لبهاي مبارک برادر دوخت. دندانهاي سپيدي که روزي محل بوسه پيامبر (ص) بود نمايان شده بود و زينب رسالت خود را از خلال آن آيات يافت. او در نبود حسين و بيماري سخت سجاد امانتدار ولايت بود و دانست که بايد با شمشير زبان به جنگ خصم شتابد.
عليبنالحسين (ع) بيتاب بود خبر به زينب (س) رسيد، به کنار او شتافت: جان برادر! چه ميشود تو را که چنين بيتابي؟
- عمهجان چگونه جزع نکنم در حاليکه پيکر عزيزانم بدون غسل و کفن در صحرا بر روي زمين ماند و سرهاي آنان در مقابلم به مجلس دشمنان روانند!
غم مخور، ديري نگذرد که مردماني به گرد بدنها جمع شوند و آن قطعههاي به خون تپيده را جمع کنند و به خاک سپارند و بر مزار پدرت نشانهاي نصب کنند که هرگز اثر آن کهنه نگردد و با گذشت روزگار از بين نرود.
ولي روزبروز امر آن نمايانتر شود و کار آنان بالا گيرد.
کاروان به نزديکي کوفه رسيد، شهر دورنگي، شهردورويي، شهر پيمانشکني، شهري که محراب مسجدش به خون حيدر کرار آغشته بود و دروازههايش اکنون به سر فرزندان علي زينت مييافت. اندک اندک وارد شهر شدند خون حيدري در رگهاي زينب به جوش آمده بود، انگار تاريخ فدک تکرار ميشد، آن بار صحبت از غصب ولايت بود و اينبار سخن از بريدن سر وليالله و عزيزانش، آن روز زهرا (س) بر منبر ايستاد و اکنون زينب (س) لب به سخن ميگشود. مردمان پيمانشکن کوفه چون هميشه پس از گذشت آنچه نبايد ميشد، پشيمان شدند. با اشک و آه و زاري به استقبال زخمخوردگان کربلا که دلهاشان مالامال از خون و چشمهايشان لبريز از اشک و بدنهايشان کبود از نيش تازيانه بود آمدند. زينب (س) اين دختر بيمانند زهرا (س) لب به سخن گشود. در حاليکه بازوانش با ريسمان بسته بود و در چنگال دژخيم اسير، بازار کوفه و دلهاي سياه بسياري از طنين رعدآساي صدايش لرزيد.
«اي مردم کوفه»، مردمي که جز حيله نميدانيد و جز نيرنگ نميآوريد، اشک ميريزيد؟اشک حسرت بريزيد که اين چشمها يک لحظه از سيلاب اشک تهي نماند و شيون شما آرام نگيرد. عهد ميبنديد و خود عهد خويش ميشکنيد، بمن بگوئيد که جز پستي و کوتهنظري چه داريد؟ و جز دروغ و فريب چه دانيد؟
همچون کنيزکان شيرينکار، زبان شيرين ميفروشيد تا زهر تلخي که بکام داريد آهسته آهسته بکاريد.
دوست را در آغوش گيريد و دشمن را با چشم به خويشتن بخوانيد. شما چون پارههاي نقره که بر تابوت مردگان ميدرخشد هستيد. آگاه باشيد که بد راهي را اختيار کردهايد.خداوند را خشمناک و خويش را براي هميشه به عذاب گرفتار ساختيد».
سرها همه در گريبان فرو رفته بود. زينب (س) در ميانه بازار ميخروشيد و لشگر شام اينک شهامت خاموش کردن او را در خود نميديدند. زينب (س) از مادر آموخته بود که زنان آن هنگام به ميدان ميروند که از عهده هيچ مردي کاري ساخته نباشد و اکنون، هنگام زينب بود و او يکهتاز ميدان بود که حتي با دستان بسته و دل در هم شکسته سر به تسليم فرود نميآورد سرفراز در ميانه جمعيت فرياد برميآورد :
«اشک ميريزيد؟ ناله و زاري کنيد، بناليد، اشک بريزيد، سزاست ناليدن و گريستن، به ننگ اندر افتاديد و اين لکه ننگ را هرگز نميتوانيد از دامن خود بزداييد. آن پيکر نازنين که بر روي خاک تيره کربلا افتاده، زاده خاتمالانبياء است و سرور جوانان اهل بهشت. پناه و پشتيبان شما و پيشواي شما و محور سعادت شما بود به گناه بزرگي آلوده شديد، اين دستها بريده باد از اين کارتان سودي حاصل نگشت جز اينکه به غضب خداوند گرفتار گشتيد و همواره چون بيچارگان به سر خواهيد برد. مردم کوفه، واي بر شما، هيچ ميفهميد چه کردهايد؟
ميدانيدکدام جگرگوشه رسول خدا را به خاک انداختيد؟ چه خوني را ريختيد؟ ديگر از اين زشتتر نتوان ببار آور و بدين زشتي کار نتوان کرد. جاي شگفت نيست اگر آسمان خون ببارد چه به زبان آورديم از کيفري که به روز رستاخيز بهره ستمکاران خواهد بود؟
ديگر روي پيروزي نخواهيد ديد، بدين دو روزه مهلت مغرور نباشيد و از مکافات عمل خويش غافل نمانيد».
جمعيت به خروش و زاري درآمده سخنان آتشين زينب ولولهاي برانگيخت. بيم آن ميرفت که شهر آشوب گردد و دارالاماره در خطر افتد از ترس اين موج خروشاني که به تندباد گفتههاي زينب سر برميداشت و براي جلوگيري از ادامه اين سخنان سر بريده برادر را به نزديک زينب آوردند. آه از جگر برداشت و گفت:«هرگز نميپنداشتم اي پاره قلب من، که همچنان زنده بمانم و اين چنين روزگار ببينم، اي نازنين برادرم».
با پايان گرفتن اين کلمات فرماندهان سپاه از بيم خروشي دوباره کاروان را به سرعت به دارالاماره بردند اما زينب اولين ضربه خود را نواخته بود. عبيدالله بار عام داد، مردم در دارالاماره در رفت و آمد بودند و همه منتظر امير بدکردارشان که بر جايگاه نشيند.
عبيدالله به بارگاه آمد با زر و زيور بسيار خود را آراسته بود. بر جايگاه نشست در حالي که سر مبارک حسين مقابلش بود. با چوب خيزران بر لب و دندان زيبايش ميکوبيد و اشعاري زمزمه ميکرد کاروان کربلا را وارد کردند. زينب در ميان آنان بود. بگوشهاي نشست. ابن زياد سه بار پرسيد: اين زن کيست؟ زينب پاسخي نداد، فردي گفت:«زينب دختر فاطمه (س) است». ابن زياد قهقههاي مستانه سر داد و گفت:«خداي را سپاس که شما را رسوا کرد و کشت و فتنه و غائله شما را از بين برد». زينب پاسخ داد:« خداي را سپاس که ما را انتصاب به پيغمبر (ص) گرامي داشت و چنانکه شايسته است ما را از آلودگيها پاک کرد، همانا شخص فاسق و بدکار رسوا ميشود». ابن زياد پرسيد:«خاندانت را چگونه يافتي؟» زينب نگاهي عميق به جمعي که اطرافش را گرفته بودند کرد و خود را مهياي دومين حمله به قلب دشمن نمود :«شهادت بنام آنها ثبت شده بود و آنان به ميعادگاه شهادت شتافتند. بزودي در محکمه عدل الهي در برابر يکديگر قرار گيريد».
ابن زياد خشمگين شد و فرياد کشيد:«خدا دلم را آرام کرد و از اين بسيار شادمانم». زينب بيدرنگ در جواب گفت:«بزرگ ما را کشتي، خاندانم را به شهادت رساندي، شاخه شجره نبوت را بريدي، ريشه شجره ولايت را کندي اگر آرامش دلت به اين آست آري شاد و راحت شدي!». سرعت و شدت جوابهاي بانويي که در چنگال دشمن اسير بود و اين چنين بيپروا به آبروي خصم ميتاخت، ابن زياد را ديوانه کرده بود رگهاي گردنش بر آمده شده بود و صورتش از خشم به کبودي ميگراييد، خلع سلاح شده بود. ياراي مقابله با زبان حقگوي دختر علي را نداشت. فرياد ميکشيد، نعره ميزد، سر و دست ميجنبانيد و در پايان هر گفته، زينب در کمال آرامش با صلابت و رشادتي خاص و جملهاي کوتاه گفتههاي او را پاسخ ميداد و نقشهاش را نقش بر آب ميساخت.
رگبار کلمات کوبنده زينب داشت همچون سيلي ابن زياد و دربارش را ميبرد. ادامه مجلس بيفايده بود. عبيدالله بيش از اين تاب رسوايي را نداشت.
پس به سراي خود گريخت و در خلوت با خود به انديشه پرداخت که :«اين زن خطرناک است، بيش از اين نبايد افسار مرکب رياستم را به دست او بدهم، اگر نه دودمانم را به باد خواهد داد. بايد هرچه زودتر او را از کوفه دور کنم. به فرداي کوفيان اعتبار نيست امروز بامنند، فردا با ديگري نبايد بگذارم کاروان کربلا طلوع خورشيد فرداي کوفه را ببيند، والا معلوم نيست که من بتوانم غروب فردا را ببينم».
کاروان اسيران به شام حرکت داده شد ابن زياد سرهاي شهدا را براي يزيد فرستاد و به دستور او غل و زنجير بر گردن علي بن الحسين انداخت. امام در تمام راه کلمهاي با دشمنان خود سخن نگفتند و با اين وضع آل مصطفي را وارد شام کردند.
اگر سپاه شام اينان را نيز در کربلا به شهادت رسانده بود شکي نبود که کون و مکان در هم ميپيچيد و زمين و زمان زيرورو ميشد اگر زينب آن روز با تحمل آن مصائب عظمي نميايستاد، کوهها سر به زير ميآوردند. او نقطه اتکاي هستي در عاشورا شد ستوني براي آسمان تا از هم نپاشد، و افتخاري براي زمين تا به احترام وجود او برجا بماند. قافله وارد قصر يزيد شد. او مست بود، مست جواني، مست شراب، مست غرور و قدرت. اکنون سر بريده رقيب را در طشت طلا پيش روي خويش ميديد و به خود ميباليد و به کين با او سخن ميگفت. زينب (س) دختر قهرمان علي (ع) تاب ديدن جسارت فرومايهاي چون يزيد را به برادر نداشت. برخاست و شروع به سخن کرد. لب گشود و گفت و کاخ آمال بنياميه را ويران کرد و طومار سلطنتش را در هم پيچيد. نخستين خونخواه حسين (ع) نزد يزيد قيام کرده بود.
«بسماللهالرحمن الرحيم» سپاس و درود بر رسول خدا و آل او. اي يزيد چه پندار بيهوده در سر ميپروراني. فکر مي کني تو که امروز فراخناي جهان را در چشم ما همچون روزنه سوزن تنگ گرفتهاي و دختران زهراي بتول را به اسيري درآوردهاي، موجب خواري ما و کرامت و عزت خود نزد پروردگار گشتهاي؟...همي پنداري که قدرت تو در زمين اساس عزت تو در آسمانها خواهد بود؟
نه! نه! آهسته باش آهسته، مگر گفتار خداوند را فراموش کردهاي که ميفرمايد گمان نکنند وسعت و فرصتي را که به آنان دادهايم مقدمه سعادت و نيکبختي باشد... تو خود را از امام امت و پادشاهي دادگر و دادگستر ميداني، نمودار دادگري تو اين است؟
اين دادگستري است که کنيزان و دختران خود را در پناه پرده جاي دهي و دختران پيامبر را به اسارت گيري و در بارگاه عمومي قرار دهي؟ از شهري به شهري کشاني و مردم را به تماشاي ذريه رسول خدا آري؟ در حاليکه مردانشان را کشتهاي و سرپرستي همراه آنان نيست؟ از تو تمناي رحم و شفقت ندارم و تو را به آرزوي مردي و جوانمردي ننگرم، تو فرزند هند جگرخوارهاي که سينه جوانمردي شهيد را شکافت و پاره دل وي را در دهان گرفت. گوشت تو از خون شهيدان اسلام روئيده است. از چنين کسي چگونه ميتوان انتظار داشت که از دشمني با خاندان رسالت بکاهد؟
...چون بر لب و دندان برادرم ميزني؟ و ميگويي،...... اي يزيد روزگاري فرا رسد که دوزخ تو را در کام خود فرو برد و با اجداد تبهکارت همنشين شوي در آنجاست که خويش را ملامت کني و تمنا کني که اي کاش زبانت بر سخن باز نميشد و چنين گناه بزرگي را مرتکب نميشدي پروردگار همان بهتر که تو خود حق ما را بازگيري و انتقام ما بازجويي. اين يزيد است که دل ما را آزرده و خون ما را ريخته و مردان ما را کشته، از وي تو خود انتقام گير.
در تيره بختي تو اين بس که در دادگاهي قدم نهي که قضاوت بدست خدا و طرف دعوا و خصم تو محمد و پشتيبان وي جبرئيل باشد... آن روز است که شما مردم ستمگر بدانيد چه برفرجام باشيد...
سپاس خداوندي را که ابتداي کار ما را سعادت قرار داد و انتهاي آن را رحمت و شهادت. از درگاه خداوند درخواست داريم که پاداش شهداي ما را تکميل فرمايد و پيوسته بر اجر ايشان بيافزايد، يادگار ايشان را در ميان ما پايدار بدارد، چه اوست خداوندي مهربان و ودود و بدو پناه بريم که او پشتيبان و نگهدار ماست».
يزيد وضعي داشت که دل هر بينندهاي را بر خود ميسوزاند نميدانست کجاست، نميدانست چه ميکند و نميدانست چه بر سرش آمده، کوه غروري که ساعتي قبل با خود به مجلس آورده بود به ناگاه چون ذرات پنبه زده شد در هوا معلق شد.ضربت شمشير سخنان دختر علي کاري و سخت بود.
در مدح آن خطا به زينب سرودهاند :
از زمين کربلا تا کوفه و شام بلد
هر کجا بنهاد پا، فتح نمايان کرد و رفت
فاش ميگويم که آن بانوي عظماي دلير
از بيان خويش دشمن را هراسان کرد و رفت
خطبهاي غرابيان فرمود در کاخ يزيد
کاخ استبداد را از ريشه ويران کرد و رفت
شام غرق عيش و عشرت بود و در وقت ورود
وقت رفتن شام را شام غريبان کرد و رفت
نسيم خنکي که از سوي نخلستانهاي مدينه ميوزيد چهره نوراني زينب را نوازش ميداد، در ايوان خانه کوچکش نشسته بود و به انتظار طلوع خورشيد سر بر ديوار نهاده، به آنچه در سال قبل بر او رفته بود ميانديشيد. يزيد و خاندانش را رسوا کرده بود و به مدينه بازگشته بود. عبدالله جعفر بانويي ديده بود با قامتي خميده و موهاي سپيد و او را، زينبش را، مادر فرزندان شهيدش را بازنشناخته بود. روزها از پي هم گذشته بود و زينب اکنون در خلوت خود با خدايش به آنچه در آن روزها بر او و کاروان اسيران گذشت ميانديشيد.
چشم گشود خورشيد زودتر از هميشه از راه ميرسد هياهوي غريبي در کوچهها برپا بود.
مختار در کوفه به خونخواهي حسين برخاسته بود.
خورشيد از ميانه آسمان گذشته بود زينب دختر کبراي علي بر چوب نيمسوختهاي که چند ساعت قبل بلاي عظيم به ميدان مينگريست.نسيم ملايمي غبار قتلگاه را به پاي زينب ميريخت.اين غبار چه عطري داشت! بوي خون حسين را ميداد.اندکي آنطرفتر جسم بيسر برادر و اصحابش افتاده بود و زينب پس از تکاپويي سخت در ميدان قتلگاه و لابلاي خيمهها لحظاتي آرام گرفته بود. غمگينترين غروب آفرينش از راه ميرسيد و چادر سياه شب قافله حسين را در پناه خويش ميگرفت تا در تاريکياش قطرات سوزنده اشک در فقدان عزيزان خدا را بر زمين عطشان کربلا ريزند که اينان را روز هنگام و در پيش چشم دشمن مجال هيچ گريه و مويهاي نبود. زينب سر از سوي ميدان برگرداند و به افق خيره شد.افقي به اين خونرنگي را هرگز نديده بود.سر بر تيرک خيمه چشمان خستهاش را روي هم نهاد.بياد ميآورد که چگونه در مدتي کمتر از يک روز همه عزيزانش را از دست داده، ماتم پسرانش، برادر زادگانش، اقوامش به تدريج کمرش را خم کرده بود، اما ضربه کاري که قامت استوارش را شکست، ماتم جانسوز برادرش حسين بود آنوقت که اشقيا سر حسين را از بدن جدا کردند ... زينب به سمت گودال دويده بود، فاصله خيمهها تا قتلگاه را چگونه پيموده بود؟ چيزي از آن به ياد نداشت، خنده هولناک شمر را در گودال به ياد ميآورد.يادش ميآمد به بدني در پيش پايش نگريست اما نميدانست از آن کداميک از ياران برادر است.کسي در درون او فرياد ميکشيد که اين جسم بيسر، حسين توست.اما او نميخواست بشنود.حتي خيال آن را هم ديده بود اينهمه شقاوت را از آنها نميتوانست باور کند. حسين فرزند رسول خدا بود.يادش ميآمد که برادر پيش از رفتن به ميدان جنگ جامه کهنهاي خواسته بود تا اگر کشته شد، سپاهيان به طمع نو بودن جامه آن را از تنش به در نياورد و بيتنپوش نماند. اما پناه بر خدا! اين بدن که پيراهني بر تن نداشت! عمر سعد به ميدان نزديک ميشد.يکي از دوزخيان فرياد برآورد، اي امير! مژده بر تو باد که حسين را کشتيم و سر از بدنش جدا کرديم.دنيا در مقابل چشمان بيفروغ زينب تيره و تار شد.پس اين دو پيکر برهنه،جسم برادرش بود که چون زورقي بر درياي خون کناره گرفته بود! همان حسين که همه عشق زينب در او خلاصه ميشد. زانوانش ديگر توان ايستادن نداشت.در کنار بدن به زمين نشست.دلش ميخواست آنقدر بگريد که جهان را در سيلاب اشک غرق سازد.اما، هيهات، هيهات، از گريستن دختر حيدر در مقابل دشمنان.سر بر حنجره بريده نهاد و با عشق بوسيد، به آسمان نگاه کرد و با رساترين صدايي که در خود سراغ داشت گفت : بارالها اين قرباني را از آل محمد بپذير و اين سخن او خاري بود در چشم دشمنان.اين همه استقامت در يک زن؟ اين شکيبايي در فراق حسين آن هم در زينب عجبا! چه خوني در رگهاي اين خاندان جاري است که هر ضربه بر پيکر آنها استقامتشان را افزون ميکند؟! و آنگاه، فرمان غارت خيمهها صادر شد، لشگريان شيطان هلهله کنان به خيمهها حمله بردند.زينب بياد ميآورد که چگونه سراسيمه از سويي به سوي ديگر دويده بود، فرياد کشيده و تازيانه خورده بود فرياد کشيده زمين خورده بود، فريادکشيده و سيلي خورده بود کودکان و زنان را گوشهاي جمع کرد تا در امان باشند جز شيون و فرياد صدايي به گوش نميرسيد.يکي زينت زنان را غارت ميکرد، يکي جامهها را از گوشه و کنار به يغما ميبرد، يکي شمشير و زره برميداشت.ديگري زيرانداز و فرش جمع ميکرد و در اين ميانه زينب رقيه را ميجست، دختر 3 ساله حسين نبود.چشمان زينب را آتش نخستين خيمه آتش گرفت، هلهله سپاهيان
نويسنده:مهلقا احمدبگي
* داستان
|
شاعر |
موضوع |
عنوان |
|
|
حبيب چايچيان |
دوبيتي امام سجاد (ع) | خداباماست |
|
|
حبيب چايچيان |
دوبيتي امام سجاد(ع) | سنگ جفا |
|
|
احد ده بزرگی |
امام حسین | هلال یک شبه |
|
|
بهزادحیدری |
امام حسین | ماتم حسین |
|
|
صالح دروند |
امام حسین | بوی تو |
|
|
آيت الله حاج شيخ محمدحسين غروي اصفهاني |
بند اول |
|
|
|
آيت الله حاج شيخ محمدحسين غروي |
بند دوم |
|
|
|
آيت الله حاج شيخ محمدحسين عروي اصفهاني |
بند سوم |
|
|
شاعر |
موضوع |
عنوان |
|
|
خطاب به امام حسين (ع) |
خطاب به امام حسين (ع) | يا حسين (ع) |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت زينب (س) در مجلس يزيد | تاراج |
|
|
حبيب چايچيان |
وصف حال حضرت زينب (س) در ماتم حضرت رقيه (س) | نماز شب |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت رقيه (س) خطاب به امام حسين (ع) | غم تو |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت رقيه (س) در ويرانه شام | سفير حسين عليه السلام |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت زينب (س) خطاب به حضرت رقيه (س) با آهنگ سينه زني | اي يادگار زهرا (ع) |
|
|
حبيب چايچيان |
اربعين حسيني | اربعين |
|
|
حبيب چايچيان |
خطاب به حضرت سيد الشهداء (ع) | اي اميد من |
|
|
حبيب چايچيان |
به مناسبت بسته شدن راه كربلا | اي طبيب دردمندان |
|
|
حبيب چايچيان |
شب عاشورا | مهلت خواستن حسين (ع) در شب عاشورا |
|
|
حبيب چايچيان |
دوبيتي | پيراهن |
|
|
حبيب چايچيان |
دوبيتي | اشك غم او |
|
|
حبيب چايچيان |
دوبيتي | حسينيه |
|
|
حبيب چايچيان |
دوبيتي امام سجاد (ع) | سخن ناتمام |
|
|
حبيب چايچيان |
دو بيتي حضرت سجاد (ع) | پيكر حسين عليه السلام |
|
|
شاعر |
موضوع |
عنوان |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال امام حسين (ع) در شب عاشورا | خدايا ... |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال امام حسين (ع) در شهادت حضرت قاسم بن الحسن (ع) | نگاه حسرت |
|
|
حبيب چايچيان |
وضو با خون دل ... |
|
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت امام حسين (ع) - در شهادت حضرت ابوالفضل (ع) | قربانگاه تو |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت ابوالفضل (ع) در آخرين عمر | شرمسار |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال ام البنين خطاب به حضرت عباس (ع) | ناله هاي ام البنين (ع) |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت علي اصغر (ع) | غنچه پرپر |
|
|
حبيب چايچيان |
در شهادت حضرت علي اصغر (ع) | مهر امضاي عاشقان |
|
|
حبيب چايچيان |
آفتاب عشق |
|
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت سجاد (ع) | گل و گلخانه |
|
|
حبيب چايچيان |
كربلا پس از حسين بن علي (ع) و آنچه بر زينب كبري (س) رفت. | غارت |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت زينب (س) خطاب به سر امام حسين (ع) | با من سخن بگوي.... |
|
|
حبيب چايچيان |
زبان حال حضرت زينب (س) خطاب به حضرت سيد الشهداء (ع) | زنگ كاروان عشق |
|
|
حبيب چايچيان |
يادگار زينب (ع) |
|
|
|
حبيب چايچيان |
خطاب به حضرت سيد الشهداء (ع) | بيعانة غم تو |
|
|
شاعر |
موضوع |
عنوان |
|
|
حميد فرجي |
شهيد اول |
|
|
|
علي ناظمي |
درد عشق |
|
|
|
حاج غلامرضا سازگار |
شراره |
|
|
|
حميد فرجي |
سحاب آرزو |
|
|
|
علي ناظمي |
شكايت دل |
|
|
|
حاج غلامرضا سازگار (ميثم) |
حضرت رقيه | ابر سيلي |
|
|
|
تسليت به امام زمان | يا مهدي ادركني (عج) |
|
|
|
تسليت به امام زمان | يا مهدي ادركني (عج) |
|
|
|
تسليت به امام زمان | يا مهدي (عج) مددي |
|
|
|
امام حسين(ع) | يا حسين مظلوم (ع) ادركني |
|
|
حبيب چايچيان |
كربلا | ماه خون و شمشير |
|
|
حبيب چايچيان |
امام حسين(ع) | شكست پيروز |
|
|
حبيب چايچيان |
وداع امام حسين (ع) از مدينه | خداحافظ اي مدينة پيغمبر (ع) |
|
|
حبيب چايچيان |
مسافر سرگردان |
|
|
|
حبيب چايچيان |
شب عاشورا .... |
|
|
شاعر |
موضوع |
عنوان |
|
|
نادر بختياري |
امام حسين(ع) | دشت بلا |
|
|
نادر بختياري |
امام حسين(ع) | نور خدائي |
|
|
عباس براتيپور |
وداع با امام عشق | سر كوي تو |
|
|
عباس براتيپور |
خيمههاي سوخته |
|
|
|
احمد دهبزرگي |
امام حسين(ع) | حسين |
|
|
احمد دهبزرگي |
عشق |
|
|
|
احمد دهبزرگي |
امام حسين(ع) | احياگر عشق |
|
|
شهريار |
امام حسين(ع) | كاروان كربلا |
|
|
محمود تاري «ياسر» |
امام حسين(ع) | نوروز |
|
|
حاج حيدر توكلي |
ارباب |
|
|
|
سيد هاشم وفايي |
امام حسين(ع) | زمزم اشك |
|
|
حميد فرجي |
عشق |
|
|
|
حامد كاظمي |
سروش غم |
|
|
|
مهدي محمدي |
لطف ارباب |
|
|
|
حامد كاظمي |
شور عشق |
|
زآب با جگر تشنه شست سقا دست
کشید پا ونداد عاقبت به دریا دست
وجود او سپر مشک بود بیم نداشت
از اینکه چشم دهد یا که سر دهد یا دست
زدست دادن خود بود آگه می خواست
که عضوعضو وجودش شود سراپا دست
تمامی هستی خود را به پای جانان ریخت
گذشت ازسر وازچشم و تن نه تنها دست
خدا گواست که که برپای دوست می افکند
اگر به پیکر مجروح داشت صدها دست
به یاری پسر فاطمه گذشت ازجان
جدا شد از بدنش درحضور زهرادست
سخن زآب مگو ای سکینه رو به حرم
که او فتاده به یکجا تن و به یکجا دست
دو دست خویش به راه عزیز زهرا داد
به شوق آنکه بگیرد زخلق فردا دست
رسد به خاک پی بندگی حق تا رو
شود بلند به درگاه کبریا تا دست
غلامرضا سازگار
* اشعار
کنار پیکر خود التهاب را حس کرد
حضور شعله ور آفتاب را حس کرد
هنوز نبض نگاهش سر تپیدن داشت
که گرمی نفس هم رکاب را حس کرد
و پیش از آن که بگوید :برادرم دریاب
حضور فاطمه را بوتراب را حس کرد
نگاه ملتمس او خیال پرسش داشت
که درتبسم زهرا جواب را حس کرد
عطش سراغ وی آمد ولی نگفت انگار
صدای گریه ی بانوی آب راحس کرد
لبان زخمی فرق سرش دوباره شکفت
چه زود زخم عمیق رباب راحس کرد
به درک آبی چشمان خویش ایمان داشت
که درتلاطم دریا سراب را حس کرد
کدام داغ به جان امام عشق نشست
که با تمام وجود التهاب را حس کرد
همین که ماه به یاد دو دست او افتاد
قلم قلم شدن آفتاب را حس کرد
وشیهه ای و سواری که می شود از دور
خودش شعله ور انقلاب را حس کرد
محمد علی مجاهدی
* اشعار
بس که سوز تشنگی درکودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است
کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است
بس که گرداند زبان خشک را دور دهن
بر لب خشکیده اش داغی گران افتاده است
از کنار خیمه ها آید صدای آب آب
مشک خشک خالی از آب درمیان افتاده است
از زبان ما نمی افتد عموجان نام تو
گرچه طفلان را زبان هم ازتوان افتاده است
کن ثوابی با شتابی جرعه ی آبی بیار
ای زنامت لرزه برجان یلان افتاده است
سید رضا موید
* اشعار
درجوانی غم تو پیر مناجاتم کرد
مادرت فاطمه درسجده ملاقاتم کرد
دست دادم که کسی جزتوکرم ننماید
لیک دست کرمت قبله ی حاجاتم کرد
تا لب تر شده ی مشک لبم را بوسید
لب خشک تو گرفتار مکافاتم کرد
مهر زهرا کند آن کار که پیکان نکند
عاقبت آب زمین خوده ی ساداتم کرد
علم و مشک من ودست جدا افتاده
دم شمشیر تو امروزچه خیراتم کرد
گریه ی شاه اگر بر رخ من شد شطرنج
گریه ی مشک من سوخته دل ماتم کرد
محمد سهرابی
* اشعار
من و اشک وعلمداری که دیگر بر نمی خیزد
چه باید کرد با یاری که دیگر بر نمی خیزد
مریزید آبهای بی حیا دراین سرازیری
زمشک آبرو داری که دیگر برنمی خیزد
بیا و زخم های کهنه و نو را ماشا کن
کدامین زهم شد کاری که دیگر بر نمی خیزد
عمودی خواب رفت از خوا ب افتادند چشمانی
مگو حرفی زبیداری که دیگر بر نمی خیزد
خبر آمد تمام چشم ها باران شد وبارید
ببار ای گریه ی جاری که دیگر بر نمی خیزد
نگاه تشنه ی طفلی کنار خیمه می پرسد
میان گریه و زاری که دیگر بر نمی خیزد
کنار خیمه تا ده تا شمردی بارها اما
عزیزم از چه بشماری که دیگر برنمی خیزد
محسن عرب خالقی
* اشعار
